حكايتي تلخ از يك درد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    امروز حدود ساعت 5/6 صبح ، بر خلاف روزهاي ديگر با توجه به خنكي هوا و از طرفي داشتن فرصت كافي نيت كردم تا پياده براي تهيه نان ، مسير منزل تا نانوايي را طي كنم با خروج از منزل و به محض اينكه به سر كوچه رسيدم صحنه اي خاص كه البته قبلا توي فيلمها ديده بودم توجه من رو به خودش جلب كرد . جواني با حدود 25 سال سن ، موتور خودش را پارك كرده و در آن ساعت كه خورشيد هم طلوع كرده و تردد عابرين شروع شده بود با سيمي معمولي مشغول بيرون آوردن پول از داخل صندوق صدقات بود (كار رو خيلي زودتر از همه ما آغاز كرده بود) تقريبا همزمان با عبور من از كنار ايشان ، سيم حاوي پولهاي كاغذي در آستانه خروج از صندوق صدقات قرار گرفته و اسكناسها قابل روئيت و مي شد آنها را گرفت در همين حين اون جوون متوجه عبور من شد و در يك لحظه هم من رو ديد و هم خنديد . من رو ديد اما خندش رو نمي دونم به من بود و يا ملاحظه موفقيت خودش و به ثمر نشستن تلاشهاش براي خارج كردن پول از صندوق . در هر حال بدون اينكه كلامي رد و بدل بشود و بدون اينكه خللي در كار اون بنده خدا پيش بيايد من راه نانوايي را پيش گرفتم و رفتم .

    البته در همان لحظه به ذهنم رسيد كه اگر حرفي بزنم و دخالت كنم و به اين كار جوان ايراد بگيرم ممكن است برايم هزينه داشته باشه لذا مثل يه بچه خوب اجازه دادم اون كارش رو بكنه تا نكنه گربه شاخم بزنه اما در طول مسير رفت و برگشت از نانوايي خيلي موضوعات به ذهنم خطور كرد . پيش خودم گفتم خوب بود خيلي ملايم و با مهرباني به اون جوان مي گفتم كارش درست نيست و نبايد اين كار رو بكنه . شايد براي لطافت كلام خوب بود به شعر سعدي شيراز دلالت مي كردم و مي گفتم "برو كار مي كن مگو چيست كار" بعد گفتم ، اول صبح ممكن است در مقابل اين كلام ، حرف و كلامي منشوري نثار من كه هيچ ، نثار شيخ اجل شود و روح اون بنده خدا در اون موقع صبح معذب گردد . باز گفتم شايد بنده خدا سواد نداره و نمي دونه كه تورم كشور تك نرخي شده و نرخ بيكاري به شدت در استان ما پايين آمده و ... و اساسا نياز به دزدي نيست اما باز پيش خودم گفتم كه سواد شايد نداشته باشد اما اخبار رو كه گوش مي كنه و اينها رو شنيده اما عليرغم اين همه توفيقات در حوزه اقتصادي كشور اينكه ايشان همچنان دزدي مي كنه شايد مشكل از خودشه و مشكل فكري و اعتقادي داره لذا براي اينكه اون كلام منشوري كه قرار بود نثار سعدي شيراز شود به مديران و مسئولين كشور حواله داده نشود گفتم خوب شد از بيان اين موضوعات نيز خودداري كردم .

    در نهايت پيش خودم گفتم كه خدا غني است و اگر قرار به دزدي است ، هنوز خدا پدر اين جوان رو بيامرزد كه از خدا دزدي مي كنه در حالي كه در نظام اداري كشور هستند افراد شارلاتان و كلاشي كه بيت المال را مي خورند يك آبم روش ، تازه ، سیستم اداری نه تنها با آنان برخورد نمی کنه بلکه متاسفانه ارزشها تغییر کرده و گویا اینگونه افراد عزیزتر و مقربتر هستند و انسانهای سالم مطرود و منفورند( دیدم که میگم،  کور بشه آدم دروغگو). بله متاسفانه آدمهای ناسالم و ناصالح در سیستم اداری البته تا اونجا که من سراغ دارم و دیدم تازه قرب و منزلت پيدا مي كنند بدون اين كه دهلي براي اين كشور زده باشند حال آنكه اين جوان به اصطلاح دزد ، كار كرده بود و لبه هاي شكاف صندوق صدقات را براي ورود و خروج سيم ، جلو و عقب كرده و با تلاش و سعي و خطا و ... در صدد بدست آوردن پولي حداقلي بود .

    درد و تاسف بیشتر اینه که وقتي اين جريان رو براي دوستام تعريف كردم گفتند اين كه چيزي طبيعي است و ما بارها اين صحنه ها را حتي در ازدحام جمعيت ديده ايم و عادي است .

    خدايا روزگار ما نشه اينكه به برخي موضوعات مهم و دردهاي جامعه حساسيت خودمان را از دست بدهيم و اين امور برايمان عادي شود .

     

    + نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 16:58  توسط محمد رضا گودرزی  | 
    نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:47
    برچسب‌ها : حكايتي,تلخ,درد,

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :